![]() |
![]() |
|
| یه نکته ای یادت نره ! هر چی ث دیدی th تلفظ كن ! |
|
SaLaM DoOsTaN , VaLa ChaNd VaghTi BoOD Ke MioOMaDaM In KoSe SheraYe In SiNao DaRo DasTeye OsKoLeSHo MikhoOnDaM
BaDeSh TaSmiM GereFtaM Ke PaYaN BeDaM Be In KoS GoOEi HaSHoon , In Shod Ke BaR An SHodiM Ta Be In FeLaKaTo BaDBaKhTy PaYan BeDiM! Be In SoOraT BoOD Ke WeBLogE in OsKoL HaYE BiKhaSiat HaCk ShoD!!!!!:D FaDaYE HaMaToON!!!!! EtHaNoL |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
THiS WeBLoG HaCkeD By EtHaNoL
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
نویسنده : سینا
با سلام خدمت شما خوانندگان عزیز ... با یه مطلب دیگه درباره کنکور ، این حیوون خونگی ناز و مامانی(!) ، این پیشی(ایهام داره) ناز ! ، در خدمتتون هستیم . یه ادیبی که من الهی قورتش بدم از بس این یارو کاربلده ، گفته :
اینو داری ؟ ... ولش نکن بریم سراغ مطلب بعدی ... می خوایم به یه نتایجی برسیم ! خب ... به نام خدا ... شروع می کنیم ... آقا برنامه درسی ترکونده ... یارو صبح ساعت چهار و نیم با هزار بدبختی پا می شه ... سحری رو می خوره شروع می کنه به ولگشتن تو نت ! ... بعد بعد یه ساعت و خورده ای ، تازه می شینه درس بخونه ... یه یه ساعتی می خونه می شه هفت و نیم این حدودا ... بعد پاشه بره مدرسه و شیش ساعت هم اونجا رو مخش راه برن . تا اینجا داریم : از صبح تا حالا=بدبختی !(دلیل 1) ظهر که میاد خونه ، ددی و مامی گرام (!) چماق به دست ، یا به زبون ساده تر جارو به دست ، یا بازم ساده تر ، دست به کمر منتظرن از در بیای تو تا گیر دادن رو شروع کنن . ددی : چرا دیر اومدی ؟ ... مگه درس نداری ؟ بیبی(Baby) : چشم ! ... امر امر گردن کلفتاست ! می شینه می خونه ... چقدر ؟ ... دو ساعت ... سه ساعت ... چهار ساعت . - جانم عزیزم ؟ ... سوالتو بپرس ! سوال یکی از خوانندگان : چقدر از این خوندنه مفیده ؟! جواب طرف : کل این n ساعتو بچلونی آبشو بگیری ، وقتی عصاره صددرصد خالص در بیاد ، یه نیم ساعتی می شه از توش کشید بیرون !! خب تا اینجا داشتیم چی ؟ ... از ظهر تا حالا=وقت تلف کردن (دلیل 2) خب عصر می شه و مدرسه های دخترونه تعطیل می شه و دل طرف هزار راه می ره !!!(خداییش نمی شه انکار کرد ... قراره رودروایسی نداشته باشیم !) اما این وسط یه دیوار به اسم ددی اند مامی (Daddy & Mommy!) ، مثل شیر ژیان جلوت واستاده و عمرا اگه بتونی یکی از لنگاتو توی دمپایی دم در بکنی یه سرکی هم تو کوچه بکشی ! ... عمرا !!!! مامی : بشین درس بخون بچه مگه کنکور نداری ؟! بیبی(Baby) : چشم !(غیر این نمی شه چیزی گفت ! ... می شه ؟! ... روش اسم بی احترامی و سرکشی می زارن !) آقا می گذره و بازم پشت کتابی و داری در ظاهر می خونی ، ولی در باطن چی ؟! ... هر کی با فکر کردن به یه سری چیزا حال می کنه که اسمشو می زاریم دلمشغولی ها ... در باطن تو فکر دلمشغولی هایی ... لامصبا اگه بهشون نرسی بیشتر وقتتو می گیرن تا اینکه بهشون برسی ! از این تیکه آخر چی داریم ؟ : ... از عصر تا حالا=حیرونی و سردرگمی ، حوصله اش سر رفته بیچاره (دلیل 3) از دلیل 1 و 2 و 3 نتیجه می گیریم : درس خوندن خیلی کار مفیدیه و کلا اگه صبح تا شب بخونی خیلی موفق می شی !!! بنا به دلایل فوق و بنا به ذهنیات ملت نسبت به درس داریم : جدی نگیرید یه درد دل ساده بود به زبان درسایی که تو این مدت چپیده شده تو مخم !! چی ؟ ... چرت و پرت گفتم ؟ ... همش هذیونه ؟ ... اینو داشته باش پس :
=====
ارائه پاره ای توضیحات : دوستانی که این پاسخ به نظرات رو بیهوده می دونن ... باید بگم خدمتشون که من کلا دوست دارم با کسی که باهام در ارتباطه رابطه برقرار کنم ... وقتی طرف نظر می ده یعنی ارزش قائله و وقتی ارزش قائله باید براش ارزش قائل شد ! ... غیر از اینه ؟! ... نیست دیگه !
پاسخی مختصر به نظرات :
پرسی ویزلی : مرسی آرش جان لطف داری ... بازم اینورا بیا گذری !
آوریل : معلما حرف زیاد می زنن ... به خدا آدم خودش برنامه بچینه ده برابر حرفای این ملت نتیجه می ده ... من یه گوشم دره یه گوشم دروازه
دویل : شما دختری این که کفشش(کشفش) سخت نیست ... ببین من چقدر باهوشم ! ... تازه از اون شعرت هم کلی الهام گرفتم ! ... بعدشم اینکه منم سال سوم اونطوری بودم ولی پیش دانشگاهی آدم شدم ... همینا بسه دیگه حوصله حرف مفت زدن ندارم !
سپیده خانم گل ! : این مگنومه دست از سرت بر نمیداره یا تو دست از سرش بر نمیداری ؟! ... الان حدودا یه ماه می شه یه دونه مگنوم هم نخوردم ! ... فراموشش کن ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
صبح-(صحنه ی خانگی): تخت می لرزد !چشامو وا می کنم و به سقف خیره می شم!زلزله بود؟یعنی الان ما مردیم گرمیم حالیمون نیست؟ ولی وقتی سیستم عصبیم بعد چند دقیقه به کار می افته تازه می فهمم نه این کسی نبوده جز سحر که می خواسته بیدار کنه ما رو!اونم بی صدا (با صدا خفه کن! صبح -مدرسه -حیاط: مدرسه در حال کوبیده شدن و ساخته شدن است! ما همدیگه رو تو حیاط ملاقات می کنیم !ما هنوز صبحانه نخوردیم!صبحانه در جیب سحر است!ما بساطمان را در گوشه ای پهن می کنیم!سحر کم کم راضی می شود که صبحانه را با ما قسمت کند! در باز می شود و یک تراکتور از کنار ما رد می شود! ما همچنان گوشه ی حیاطیم! و با صدای خالی کردن سیمان صبحانه می خوریم!چه صفایی! ظهر -باز هم حیاط!: ما سخت کار می کنیم!ما خودمان را می کشیم!ما قرص های زیر زبانی می خوریم!هنوز نشریه ای در کار نیست و ما خوشحالیم که تایپ ها بعد از ۴۰بار چک هنوز غلط املایی دارد کمی بعد- در راه برگشت دوباره به مدرسه از امتحان رده کمری: ما کمر بند گرفتیم!ما امتحان دادیم و قبول شدیم!ما احساس داداش کایکو را داریم وسطای ظهر -آبدارخانه: دیگه اگه گفتین وقت چیه؟وقت ناهار...ما یه قوم بیچاره ایم!ما املت درست می کنیم! من دارم گریه می کنم دوثان عثیث از گریه ی من گریه شان می گیرد! عجب پیاز تندی! یک دوث عثیث دم در نشسته و دلش ر و به بوی املت خوش کرده :"بچه ها زود باشین!بوش که خوبه... بعد از ظهر-حیاط : ما کنار همان سیمانها و تیر و تخته ها مشغول می شویم!غذایمان شبیه غذای الیور توییست است...یکی از دوثان هر جور که شده ته قابلمه را میکند وبه ما می دهد! ملت از کنار ما رد می شوند و به شیرینی می خندند! شب-حیاط : ما در سیزده به در به سر می بریم!ما سخت کار می کنیم و همدیگر را امیدوار می کنیم!دیگر هوا تاریک شده و ما نمی دانیم که چطور به خانه برگردیم!هیچ موجود زنده ای در اطراف ما نیست!همه رفته اند! صدای زنگ های همراه های عثیث شروع می شود! چه مامان باباهای هما هنگی!ما می خواهیم از آنها یک گروه سرود تشکیل دهیم! - کی بود؟ - بابام -چی گفت ؟ - گفت گورتو...بیا خونه!دزدیدنت به ما ربط نداره! -بابای منم دقیقا با همین لفظ گفت -هماهنگی بالاست! کم کم تهدیدها جدی می شود!تهدید به ضرب...مرگ...ما هفته ی دفاع مقدس را گرامی می داریم! ما دیگر راهی می شویم!آقایی که دم در منتظر رفتن ماست در حال نذر و نیاز است! "ایشالا به سلامتی می رید دیگه؟(لحن هما هنگ با خانواده!)" "ایشالا!فردا صبح اینجاییم! خانه- صحنه ی داخلی ۲: در را باز می کنم! والدین عزیز به استقبالم آمده اند! ولی نمی دانم چرا انقدر حلقه ی محاصره را تنگ می کنند! فرناز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
یک دو سه ... امتحان می کنیم ... یک دو سه ... الو صدا میاد ؟ ملت : آره میاد ... حرفتو بزن . _ با نام و یاد خدا شروع می کنیم ... برنامه امروز درسی من ، حسابان ، حسابان ، حسابان ... سه جلسه یک و نیم ساعته می شه چهار ساعت و نیم ... تهش هم یه جلسه فیزیک ... می شه شیش ساعت ... پدر جان بسه ؟! پدر گرامی : نه باید بیشتر بخونی وگرنه ابر قو هم قبول نمی شی ! بنده : دستاتونو باز کنید و بزارید رو میز ... چشماتون به انگشتاتون باشه ... یه حساب سر انگشتی بکنیم ... پنج سال دبستان ... سه سال راهنمایی ... دو سال دبیرستان ... جمعش چقدر شد ؟ شد 10 سال ... این هیچ ... تا الانش فقط دست گرمی بوده ... به قول یارو گفتنی تا الان اصلا درس نمی خوندین داشتین تفریح می کردین ... حالا بگذریم از برنامه های فشرده و فشاری و زورکی که این وسط چپوندن و دهن ما رو هم مورد عنایت قرار داده ... دوست عثیثمون اون پایین بهش اشاره کرده و نیازی به دوباره گفتنش نیست . بریم سر بحث خودمون ... تا الان شده بود 10 سال ... ده سال تفریح از نظر صاحب نظران و عذاب از نظر ما ! ... می رسیم به سال سوم دبیرستان ... شروع بدبختی ... زندگی رو ببوس بزار کنار ... حرفا شروع می شه . پدر گرامی : سینا دیگه سال سومی شدی باید یواش یواش شروع کنی برا کنکور بخونی . بنده : سال سومو با هزار بدبختی رد می کنیم ... معدل آوردن کاری نداره ... یاد گرفتنش کاری نداره ... ولی حرفای صاحب نظراست که پدر آدمو در میاره . صاحب نظر شماره یک : باید سال سوم درسای سال دوم رو مرور کرد و سال سوم رو هم به طور کامل خوند ... بعد تو تابستونش یه مروری کرد این دو سال رو تا آدم برا پیش دانشگاهی آماده باشه . صاحب نظر شماره دو : تو سال سوم باید درساشو روزی پنجاه و هفت بار مرور کرد ... بعد تو تابستون سال دوم رو به طور کامل خوند و سال سوم رو مرور کرد . صاحب نظر شماره سه : خفه شو نظر نخواستیم ! سال سوم می گذره ... با کلی خستگی درس ... با کلی فشار کنکور روی آدم ... تابستون میاد ... فصل تفریح . پدر گرامی : کدوم فصل تفریح ؟ ... تفریح تا دوم دبیرستان بود ... امسال باید بشینی درس بخونی ... شوخی که نداره کنکوره ! سوال : کنکور را تعریف کنید ؟ تابستون سال سوم اول بدبختی یه آدمه ... بشین بخون بشین بخون هی بخون هی بخون ... تازه پیش دانشگاهی شروع می شه ... هم خستگی سوم تو تنته هم تابستون صد برابر خسته ات کرده . پدر گرامی : تو پیش دانشگاهی باید سنگ تموم بزاری ... دیگه درس نمی خونم و حوصله ندارم و اینا رو نداریم ... باید بشینی خوب بخونی ... فقط درس ! پیش دانشگاهی به اندازه کافی سنگین هست که وقت نشه یه نگاه هم به کتابای قبلی بندازی ... حالا تازه شده وسطای خرداد سال آخر و پیش دانشگاهی تموم می شه ... تازه یه ماه و نیم مونده و تو این یه ماه و نیم باید 24 ضربدر 45 ساعت درس بخونی ... می شه حدودا 1080 تا ساعت ... اینو که خوندی یه دو سه روزی استراحت می کنی و صبح تا شب استرس کنکورو به جون می خری .... حالا رسیدیم به اصل مطلب . پدر گرامی : پسرم با اینکه به اندازه کافی درس نخوندی ولی امیدوارم کنکورتو خوب بدی . پدر گرامی با این جمله شما رو بدرقه می کنه که بفرستدتون سر جلسه کنکور ! --- دو ماه بعد--- نتیجه کنکور آزادو می گیری ... سراسری که پرید ... سوالاش سخت بودن ... نام و نام خانوادگی و نام پدر و شماره شناسنامه رو می دی و نتیجه ات رو می گیری ... تو توضیحات یکیشون نوشته قبولی ! رشته : مهندسی مکانیک دانشگاه ابر قو !!!! دیگه اینکه بعد این چی می شه رو می سپرم دست اونایی که نظر می دن ... خودتون قضاوت کنید ! ================= پاسخ به نظرات شکوه عزیز : شما یا زورت زیاده یا مامان بابات زورشون کمه که بهت زور نمی گن ... ما که جزو این دو مورد نیستیم ! سپیده خانم : مگنوم رو که تو سه سوت قورت می دم تو خوردنش حرفه ای شدم ! ... در مورد اینکه بچه بدی هستم هم شکی نیست ! ... هست ؟! الهه : این یکی از محاسن پدر مادر منه که باهام به این مهربونی برخورد می کنن ! (شوخی !) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
سه ماه با برنامه ریزی ! که الآن حدود دو ماه و نیمش گذشته و برنامه ریخته شده ، واسه خودش شاده و تو اعماق ذهن دفن ! ثبت نام واسه كتاباي درسي و ديدن شوق و ذوقي كه تو چهره ملت موج مي زنه ! ما مي خوايم بريم همون مدرسه اي كه شوشه و الآن بعد يه سال عجيبه كه بالاخره دوسش داريم ! ديواراش داره مي ريزه و ما هر روز تابستون كه بتونيم مي ريم واسه كاراي نشريه و شيرين كاري هامون .
مي ريم چون مجبور به رفتن نيستيم ! ۱ مهر مدرسه ها باز مي شه و ۳ ماه از عمر آدم بدون هيچ تغييري با روزاي تكراري گذشت . برنامه درسي بسيار پيچيده و فشرده اي كه قراره موفق به از پسش بر اومدن بشي كه احتمالش در حد عمرا ه ! منتظرمونه . ۳ مهر ماه رمضون شروع مي شه و مايي كه بعد مدرسه كلاس عثيث زبان داريم ، شب از شوش مي رسيم خونه و فكر فردايي هستيم كه قراره تو فشردگي برنامه له شيم ! چند روزي بيشتر نمونده ... مي ريم مدرسه چون مجبوريم كه بريم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
به هر كدوم از دور و بريام كه نگاه مي اندازم مي بينم كه دارن به يه هدف فكر مي كنند .
المپياد ، كنكور ، روبوكاپ ، اهدافي در راستاي دلبري و ... بدبختي اينه كه حتي اون جيلانار ها هم هدف دارن و من اينجا يه علاف به تمام معنام ! كاملا موندم ، ديگه از همه آدم ها كه خودشون رو بهتر از همه مي دونن و من بايد به عنوان جواب فقط بهشون لبخندي بزنم و هيچي نگم ! از اين كه ملت همه صاحب حقن و من نه ، از اين كه ... ! بریدم . وخامت وضعم دیگه خیلی پیشرفته شده . واقعا نمي دونم بقيه چه جوري مي تونن اين اوضاع رو تحمل كنن ، وقتي ازم مي پرسن چرا حالت بده و من نمي تونم تو چشمشون بگم تقصير شما هاست و اونا هم برداشت هاي ساده و بي معني مي كنن ! هدف من از زندگي چيه ؟ خدايا واقعا من كجاي اين دنياي بزرگم ؟! مليكا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
باز هم جودو! ولی این بار مسابقاتی که ممکن است نتوانیم در آن شرکت کنیم!!! چون.... بله چون زن هستیم! ها ها!! حدود یک ماهی می شود که ما هر روز یک از ارشدهایمان را می بینیم که لباسهای اسلامی مختلف را امتحان می کند. چون ایران مسئول طراحی لباس رزمی زنان مسلمان جهان است. (و من نمی دانم که کجای دنیا این اسلام را می پذیرد و آیا مثلاْ اینا دارن تبلیغ می کنن؟!!) ولی خب به هر حال جودو است٬ ورزش رزمیست و هر چه هم لباس ها را تنگ کنی باز هم در طی مسابقه ابسیلونی از بدن یا موی نامحرم دیده میشود! به هر حال کلاس نیم ساعت زودتر تموم شد و گفتن که امروز گروهی از والامقامان و مربی تیم ملی مردان آمدن تا مسابقات بچه ها با پوشش اسلامیشان را ببینند تا تصویبش کنند و یکی از بچه ها خاطرنشان کرد که تصویب نشدن یعنی حذف شدن از مسابقات. خلاصه آن آقایان (۴ نفر) آمدند و کاملاْ اثبات کردند که از آن ها حیزتر فرناز به این نتیجه رسید که همان بهتر است که زنان مسلمان به مسابقات نروند. چون یکهو دیدی خبر آوردن که یه ۲۰یا۳۰تایی شهید شدند. و وقتی ما پرسیدیم کشتنشون؟؟ آنها جواب بدهند: نه بابا! یه عده شون تو لباسشون گره خوردن دیگه بازنشدن و یه عده ی دیگه هم توسط یقه شون خفه شدن!! و بچه ها منتظر لباس جدیدند! و خردمندی گفت: کاش ما پسر بودیم!... و من ادامه ی حرف او را نمی گیرم چون واقعاْ حوصله ندارم... سحر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
اولین جلسه ی گروه موسیقی : 1.ساعت یه ربع به یازدهه! من و سحر تو راهیم !من می گم زود رسیدیم!وگرنه شاید رامون نمی دادن!می دونی که خیلی جدیه!ما بسبار خوشحالیم! 2.عده ی زیادی موجود دلربا تو پیلوت نشستن و دارن چیزای خارجی می خورن!ما فکر می کنیم شاید مدرسه برای کسب درآمد بیشتر تو تعطیلات کافی شاپ وا کرده!این دخل و خرج هیچوقت به هم نمی خوره به هر حال! 3.از کافی شاپ می گذریم تا بالاخره به موجودات همنوع خودمان می رسیم! بچه ها از سرگرمی هایشان صحبت می کنند!یکی از همنوعان برای جمع تعریف می کند که آقا یه هفته رفته بودیم ساوج...حال کردیم!یکی دیگه هم رفته بود گنبد ...لب ساحل و جاهای خارجی!و ما بسیار افسوس می خوریم! گرما روی همه تاثیر گذاشته!وسط حیاط یک آقای معلمی ایستاده!و بچه های علاقه مند و تیزی دورش!او یک بادکنک گنده(از این درازا که روش سندباد داره)را باد کرده و با شادی می فرسته هوا!بچه ها با شوق بسیار به بادکنک خیره می شوند که همچنان بالا می رود... - "دیدـــــــــــــــــــــــــــــــی؟ رفت بالا!" -ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! آره! آقای معلم یک کاموای قرمز در دستش گرفته!بادکنک در دوردستها ناپدید می شود! معلم با حس موفقیتی که از هوا کردن آپولو به دست آورده به بچه ها که هنوز با شادی به آسمان خیره شده اند می گوید "بچه ها تمام شد برویم!"و خودش می رود! و ما فکر می کنیم که اون کاموا پس واسه چی بود؟ 4.ساعت یه ربع به دوازدهه!ما باید تو کلاس 2.1 جمع شیم! ما به آنجا می رویم بچه های هنر مند جمع اند هرکس مشغول کاریست!(همان تاثیرات گرما)ما مشغول باد کردن یکی از همان بادکنک دراز هستیم که دوثت عثیثی دزدیدتش! -من فوت می کنم تو تهشو نگه دار!تو هم فوتای منو بفرست پایین که بره ته بادکنک! -باشه! -خب -خب پس 1...2...3...فوت.........چی شد؟ -دماغم می خارید نتونستم نگهش دارم! -جریان تند بود نتونستم بگیرمش! ما همین جور درگیریم! 5.بعد از یک ربع مسیٌول گرام وارد می شود!ما کارهایمان را کنار می گذاریم!او با شیشه آبش روی شوفاژ مستقر می شود...او در حالی که با شیشه آبش حرکات آکروبات انجام می دهد می گوید : خب اول باید ببینیم چی داریم!از همینجا شروع کنید بگید چی می زنید؟خب... -پیانو - ویولون - پیانو -بنده همینجوری هستم! - گیتار - پیانو -سنتور –سه تار - پیانو -گیتار . . . -ویولون (قیافه ی ما! -فلوت –گیتار- ساز دهنی و البته...پیانو! 5."خب بچه ها حالا می دونیم که چیا داریم!حالا من می خوام ببینم چقدر شما جدی هستید چون این آقای آهنگ ساز که می یاد بیکار نیست! اگه جدی نباشین بی خیال میشه!اگه شما بخواین و بشه می تونیم یه ارکستر آماتور خوب درست کنیم!(ماها از اینکه می گوید آماتور بهمان بر می خورد آخه ما خیلی حرفه ای هستیم) او به این نکته پی می برد!شیشه آبش که زمین افتاده را بر می دارد و می گوید "عزیزانم یعنی یک آماتور بالای در سطح حرفه ای!"و ما با این که نمی فهمیم به خودمان می بالیم!به نظرمان اسم بزرگ و دندان شکنی آمده است! "خب حالا چه قدر جدیت هست؟"(او خم می شود که شیشه اش را دوباره از زمین بردارد) - جدیت وجود داره - جدیت چیز خوبیه - اون روز که آقاهه اومد ما چه جوری بهش نشون بدیم که جدی هستیم؟ ما همه به او خیره می شویم "منظورم جدیت در کار بود!" - آها! -اون که حله بابا! او در حالی که به ما خیلی امیدوار است می گوید "خب اولین جلسه کی باشه؟" - من دوشنبه نمی تونم بیام! - من فقط دوشنبه میام! - جمعه نمی شه؟ - صبح زود باشه! - ۸ خوبه؟ - نه!بابا حالا گفتیم ولی نه انقدر - ۱۰؟- گرمه بابا! - نه تا نه و ربع خوبه بگم بیاد؟ - بد نیست!فقط دیر نکنه خانم معلم می گوید: بچه ها من اینجوری که نمی تونم به اون آقاهه بگم. یه range (رنج) زمانی بدین!!! (ما به هم خیره می شویم تا مفهوم این کلمه ی خارجی را ملتفت شویم.) یک نفر می گوید: خب پس بین ساعت ۹ تا ۹ و ربع بیاد خوبه؟؟؟ ما بسیار با هم توافق داریم! مسیؤل گرام بسیار لذت می برد!هرکس با ما کار می کند لذت می برد!ما این را در چشم های پرشور معلمانمان بارها و بارها دیده ایم! "باشه!وقتای خالیتونو تو این دفتر بنویسید یه روزی پیدا می کنم!جلسه تمومه!" ما در حالی که از نتایج جلسه ی پربارمان مسروریم توی دفتر چیزهایی می نویسیم و در راهرو روان می شویم! 6.ما باز هم در طبقه ی هم کف دور هم جمع شده ایم!یکی از معلم های گرام برای تحصیل می خواهد به تکزاس برود!ما آویزون او می شویم که ما را ببرد!یا حد اقل کلاه کابویی از آنجا برایمان بیاورد!من و سحر اصرار داریم که مارا به عنوان محافظ ببرد ما راضی می شویم! 7.دیگر ساعت یک شده و ما باید به خانه ها یمان برویم!ما راهی خانه می شویم تا خستگی این همه فعالیت را از تنمان در کنیم! فرناز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط ما پنج تا ! |
|
|
یادمه یه آدم خیر خواهی می گفت: کنج خونه نشستیو.........درو رو دنیا بستیو... من با همین یه تیکه کار دارم...اینو داشته باشید تا بقیشو بگم! روز ، داخلی ، اتاق سینا! اول صبح(منظور حدودای ساعت 10 هستش که برای پسر جماعت تو تابستون اول صبحه!) از خواب پا می شم . یه سلام خوشگل به مامان و بابا!...دست و صورت...صبحونه...کامپیوتر! می گذره و می شه حدودای ظهر...من کلی کار کردم با کامپیوتر! دینگ...ساعت 12...ظهر می شه! پشت کامپیوترم...دارم تو ویزاردلند می چرخم و واسه خودم حالشو می برم!(نکته:بنده هری پاتریستم!) صدایی از پشت در اتاق لحظات روحانی منو خراب می کنه. مامان جون!:سینا...پسرم بیا ناهار. سینا:الان! دقایقی بعد... مامان جون:سینا جان...سفره رو چیدم...بیا! سینا:چی؟آهان باشه!اومدم! ایضا دقایقی بعد!... مامان جون:سینا...غذا سرد شدا...بیا دیگه! ثانیه هایی بعد... در اتاق باز می شه و پدر گرامی با یه فروند دمپایی فوق پیشرفته وارد می شه. پدر گرامی:بچه مگه نمی شنوی مامانت صدات می کنه؟پاشو دیگه! دست و صورت...ناهار...سفره...اتاق...کامپیوتر! لحظه ها می گذرند...ساعت3...4...5... سینا:بابا من میرم بیرون! پدر گرامی:کجا میری بچه؟ سینا:گیم نت! پدر گرامی:زود برگرد...دیر نکنی! خروج از خونه...گیم نت...بازی...صحبت...حرف مفت...مشاوره...همه چی...ساعت6 ...7...8...9 سینا:بچه ها من رفتم!خداحافظ! ملت:فردا میای؟ سینا:فکر کنم آره! راه...منظره...شب...زیبایی..بستنی مگنوم!(عادت همیشگی منه!!!)...خونه...خشم اژدها! پدر گرامی:مگه نگفتم هوا تاریک شد بیا خونه؟ پدر گرامی:اگه از فردا گذاشتم بری بیرون!!! جر و بحث...تعویض لباس...دست و صورت. |